تبلیغات
دوست همیشه شما - مردم چه می گویند ؟!
 
درباره وبلاگ


سلام به همه دوستان عزیزم امیدوارم که از بازدید کردن از این وبلاگ لذت ببرید
اینجا یه وبلاگه سرگرم کننده است که حاوی داستانها و حکایات. دستور آشپزی.لطیفه.سرگرمی .دانستنیها و مطالب روانشناسی ... است.
راستی یه چیزی که یادم رفته بود بگم :چون من هر روز چند تا مطلب تو وبلاگ می گزارم مطالب قبلی به آرشیو میره پس اگه می خواین هیچ مطلبی رو از دست ندید حتما به موضوعات یا آرشیو مراجعه کنید.خوشحال میشم نظر بدید در مورد مطالبم.

امیدوارم همیشه پاینده باشید.

مدیر وبلاگ : شری صدفی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد موسیقی برای وبلاگ

دوست همیشه شما
دوست همیشه شما هیچ وقت تنهاتون نمیزاره




مردم چه می گویند ؟!
تقدیم به انسان هایی که برای مردم زندگی می کنند:

می خواستم به دنیا بیایم، در یک زایشگاه عمومی؛ پدر بزرگم به مادرم گفت:
فقط بیمارستان خصوصی! مادرم گفت: چرا؟... پدر بزرگم گفت: مردم چه می
گویند؟!...


می خواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه ی سر کوچه ی مان؛ مادرم گفت: فقط
مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می
گویند؟!...



به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟... پدرم
گفت: مردم چه می گویند؟!...

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم:
چرا؟... خواهرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند:
مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟... آنها گفتند: مردم چه می
گویند؟!...


می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت:
وای بر من. گفتم: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم
گفت: شکست، به همین زودی؟!... گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می
گویند؟!...


می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد.
همسرم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می
گویند؟!...


بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در یک زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط
بیمارستان خصوصی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج
کند...............

می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ
کشید. دخترم گفت: چه شده؟... زنم گفت: مردم چه می گویند؟!...

مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک
ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت:
مردم چه می گویند؟!...

خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در
اینجا در حفره ای تنگ خانه دارم و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی
جمله ای بیش نبود: مردم چه می گویند؟!...مردمی که عمری نگران حرفهایشان
بودم، حالا حتی لحظه ای هم نگران من نیستند !!!



نوع مطلب : دست نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 13 شهریور 1392 :: نویسنده : شری صدفی
نظرات ()
چهارشنبه 18 مرداد 1396 05:17 ب.ظ
Nice post. I was checking continuously this weblog and I am inspired!
Very useful info particularly the remaining phase :) I
care for such info a lot. I used to be looking for this certain info for a very lengthy time.
Thanks and best of luck.
یکشنبه 7 مهر 1392 01:29 ب.ظ
واقعا چقدر زیبا بود پست هایی که میزاری تکراری نیست و در عین حال خیلی زیباست
چهارشنبه 13 شهریور 1392 11:15 ب.ظ
سلام شهرزاد جان. انشالله خوب وخوش و سالم باشی. خیلی پست زیبایی بود. بااجازه ت میذارم تو وبلاگم
شری صدفیsalam azizam mamnoonam.
khahesh mikonam bezar azize delam
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر