تبلیغات
دوست همیشه شما - گفتم: خدای من،
 
درباره وبلاگ


سلام به همه دوستان عزیزم امیدوارم که از بازدید کردن از این وبلاگ لذت ببرید
اینجا یه وبلاگه سرگرم کننده است که حاوی داستانها و حکایات. دستور آشپزی.لطیفه.سرگرمی .دانستنیها و مطالب روانشناسی ... است.
راستی یه چیزی که یادم رفته بود بگم :چون من هر روز چند تا مطلب تو وبلاگ می گزارم مطالب قبلی به آرشیو میره پس اگه می خواین هیچ مطلبی رو از دست ندید حتما به موضوعات یا آرشیو مراجعه کنید.خوشحال میشم نظر بدید در مورد مطالبم.

امیدوارم همیشه پاینده باشید.

مدیر وبلاگ : شری صدفی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد موسیقی برای وبلاگ

دوست همیشه شما
دوست همیشه شما هیچ وقت تنهاتون نمیزاره





گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم

آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی

که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی،من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی،من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم....

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست،

اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود ...

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟


گفت: بارها صدایت کردم،آرام گفتم: از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ,فریاد

بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید....

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

بارها گل برایت فرستادم,کلامی نگفتی،می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی.

آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد,که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی....

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم،

تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر،

من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.....



گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت....

گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت..... 


تو هم آروم شدی?



نوع مطلب : نیایش با خدا، داستان، دست نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 7 آبان 1393 :: نویسنده : شری صدفی
نظرات ()
دوشنبه 16 مرداد 1396 02:08 ب.ظ
Wow, this post is pleasant, my sister is analyzing these kinds of things, thus I am going to inform her.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر