تبلیغات
دوست همیشه شما - مطالب دست نوشته ها
 
درباره وبلاگ


سلام به همه دوستان عزیزم امیدوارم که از بازدید کردن از این وبلاگ لذت ببرید
اینجا یه وبلاگه سرگرم کننده است که حاوی داستانها و حکایات. دستور آشپزی.لطیفه.سرگرمی .دانستنیها و مطالب روانشناسی ... است.
راستی یه چیزی که یادم رفته بود بگم :چون من هر روز چند تا مطلب تو وبلاگ می گزارم مطالب قبلی به آرشیو میره پس اگه می خواین هیچ مطلبی رو از دست ندید حتما به موضوعات یا آرشیو مراجعه کنید.خوشحال میشم نظر بدید در مورد مطالبم.

امیدوارم همیشه پاینده باشید.

مدیر وبلاگ : شری صدفی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد موسیقی برای وبلاگ

دوست همیشه شما
دوست همیشه شما هیچ وقت تنهاتون نمیزاره




دلم برای خط کشی کناردفتر مشق با خودکار مشکی و قرمز
برای پاک‌کن های جوهری و تراش های فلزی
برازهرهی گونیا و نقاله و پرگارو جامدادی
برای تخته پاک‌کن و گچ های رنگی پایین تخته
برای سر صف ایستادن ها
برای مبصر شدن ، برای خوبها و بدها
برای ضربدر و ستاره
برای ترس از سوال معلم
کارت صد آفرین
بیست توی دفتر با خودکار قرمز
جاکتابی زیر میزها ، جا گذاشتن کتاب و دفتر
برای لیوان‌های آبی که تا میشدن
برای زنگ تفریح
برای دعا کردن برای نیومدن معلم
برای اردو رفتن
برای تمرین های حل نکرده و اضطرابش
برای روزنامه دیواری درست کردن
برای دوستی هایی که قد عرض حیاط مدرسه بود
برای کارنامه…. نمره انضباط
برای مُهرقبول خرداد
برای جایزه گرفتن از بابام
دلم برای خودم
دلم برای دغدغه و آرزو های کوچیکم
دلم برای صمیمیت سیال کودکیم تنگ شده!
نمی دونم کدوم روز،پشت کدوم حصار بلند کودکیم رو جا گذاشتم!
آهــــای ...
یعنی کسی اونور حصار نیست کودکیمو دوباره پرت کنه طرفم




نوع مطلب : دست نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 17 آبان 1393 :: نویسنده : شری صدفی
نظرات ()

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم

آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی

که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی،من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی،من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم....

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست،

اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود ...

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟




ادامه مطلب


نوع مطلب : نیایش با خدا، داستان، دست نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 7 آبان 1393 :: نویسنده : شری صدفی
نظرات ()
قضاوت نكن

قضاوت، ارزیابی مداوم هر چیز به درست و غلط یا خوب و بد است . این ارزیابی های مداوم، طبقه بندی ها، نام گذاری ها و تجزیه تحلیل
ها، گفتگوی درونی تو را به شدت آشفته می كنند. قضاوت های تو چیزی نیست جز بازتاب نیاز شدیدت به تایید شدن . چیزی نیست جز قیل
و قال نفس كه یكسره در حرافی است، و نمی گذارد تو آرام باشی و خوب كه نگاه می كنی این خود تو هستی كه قضاوت می شوی . مگر
نه این كه به گاه خشم از همه نفرت داری و به گاه شادی هیچ كس را از مهر و دوستی بی نصیب نمی گذاری ... پس قضاوت های تو
. تحت تاثیر درون تو هستند نه بیرون تو 1



ادامه مطلب


نوع مطلب : روانشناسی، دست نوشته ها، دانستنیها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 6 آبان 1393 :: نویسنده : شری صدفی
نظرات ()

بهشت و جهنم

فردی از پروردگار در خواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد. خداوند پذیرفت و او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف دیگ بزرگ غذا نشسته بودند همه گرسنه نا امید و در عذاب بودند هر کدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید ولی دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند عذاب آنها وحشتناک بود !

آنگاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو نشان می دهم. او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد دیگ غذا ... جمعی از مردم ... همان قاشقهای دسته بلند ... ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند. آن مرد گفت : نمی فهمم !!! چرا مردم اینجا شادند در حالی که در اتاق دیگر بد بختند؟ با آنکه همه چیزشان یکسان است؟
خداوند تبسمی کرد و گفت :
خیلی ساده است در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند هر کسی با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد چون ایمان دارد که کسی هست که در دهانش غذایی بگذارد.

این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت

هر کجا وقت خوش افتاد، همانجاست بهشت

دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود

گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت





نوع مطلب : نیایش با خدا، داستان، دست نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 5 آبان 1393 :: نویسنده : شری صدفی
نظرات ()
سلامممممممممممم صبح بخیرررررررررررررر
امیدوارم یه صبح قشنگ وزیبا رو شروع كرده باشیییییییییییییییی
امروز دلم هوای یه صبحونه قهوه خونه ای تو راه یه روستا رو كرده پاشو بیااااااااااااااااااا ببین چه مزه ای میده تو یه صبح دل انگیز در كنار دوستات بشینی وبخار وعطر چای دلبری كنه وچای داغ بدون اینكه كسی بهت غر بزنه هورت بكشی. دستت ببری تو سفره یه لقمه گنده بگیریی وبا ولع گاز بزنی وحض كنی ودرعین گل بگی وگل بشنوی
بعد وقتی حسابی سیر شدی سنگین شی ویه گوشه برای خودت لم بدی
به بههههههههههههههههههههههههههه
چه صبحانهایییییییی چه دوستهای خوبی
امیدوارم روزت رو با یه دنیا امید، یه بغل آرزو
و یه عالمه انرژی مثبت شروع کنی




نوع مطلب : دست نوشته ها، نیایش با خدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 4 آبان 1393 :: نویسنده : شری صدفی
نظرات ()
آزاد بودن از ترس، یگانه كیفیت لازم برای شناخت خدا، شادمانی و حقیقت است. در آسمان قدم بگذار. تمام ترسها را دور بریز، زیراهمه آنها دروغین هستند. از ماجرای زندگی باتمام خطرها و ناامنی هایش لذت ببر. در حقیقت زندگی به سبب خطرها و ناامنی هایش زیباست.
گل پلاستیكی در خطر نیست. گل واقعی است كه زندگی اش را در خطر سپری میكند. بسی با ارزش تر است كه فقط یك روز از صبح تا شب زنده باشی و سپس گلبرگهایت برزید. با شور و احساس در برابر خورشید و در زیر آسمان فقط برای یك روز زنده بودن بسیار پر معنا تر است تا یك گل پلاستیكی بودن و هزاران سال زندگی كردن. این نوع زندگی، اصلا زندگی نیست.
مهم ، طول زندگی نیست ، عرض و كیفیت زندگی مهم است .
تو باید مشعل زندگیت را از هر دو طرف آن روشن كنی . بگذار زندگیت كمی كوتاه اما سرشار از زندگی باشد. این نوع زندگی تو را از طعم خدا و از طعم جاودانگی آگاه خواهد ساخت




نوع مطلب : نیایش با خدا، دست نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 3 آبان 1393 :: نویسنده : شری صدفی
نظرات ()
ﺧﻨﺪﯾﺪﻥ ﯾﮏ ﻧﯿﺎﯾﺶ ﺍﺳﺖ
ﺍﮔﺮ ﺑﺘﻮﺍﻧﯽ ﺑﺨﻨﺪﯼ، ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻧﯿﺎﯾﺶ ﮐﻨﯽ
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺳﻠﻮﻝ ﺑﺪﻥ ﺗﻮ ﺑﺨﻨﺪﺩ، ﻫﺮ ﺑﺎﻓﺖ ﻭﺟﻮﺩﺕ ﺍﺯ ﺷﺎﺩﯼ ﺑﻠﺮﺯﺩ،
ﺑﻪ ﺁ ﺭﺍﻣﺸﯽ ﻋﻈﯿﻢ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﯾﺎﺑﯽ !
ﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺨﻨﺪﺩ،
ﮐﻪ ﻃﻨﺰ ﺁﻣﯿﺰﯼ ﻭ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺑﺎﺯﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ .
ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻔﺘﻦ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻟﺒﺨﻨﺪ
ﺍﺳﺖ!
ﺷﺎﺩﯼ ﺍﮔﺮ ﺗﻘﺴﯿﻢ ﺷﻮﺩ، ﺩﻭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ !
ﻏﻢ ﺍﮔﺮ ﺗﻘﺴﯿﻢ ﺷﻮﺩ، ﻧﺼﻒ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺨﻨﺪﯾﻢ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﺨﻨﺪﯾﻢ 
ﯾﺎﺩمان ﺑﺎﺷد 
ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯼ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﻭ ﺷﺎﺩ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺷﺒﯿﻪ ﺗﺮﻧﺪ 
درود بامداد روز پنجشنبه ات نیكو
آرزوی روزی سرشار از زیبایی موفقیت سلامتی محبت عشق شادی لبخند و تمام نیکیها را برات دارم 
سبز باشی




نوع مطلب : نیایش با خدا، دست نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 1 آبان 1393 :: نویسنده : شری صدفی
نظرات ()
ﺧﻮﺏ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﯾﻢ ﻭﺭﺍﻧﺪﺍﺯ ﮐﺮﺩﻥ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ
ﯾﮏ ﺧﻂ ﮐﺶ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺘﻤﺎﻥ
ﻭ ﯾﮏ ﺗﺮﺍﺯﻭ ﺁﻥ ﺩﺳﺘﻤﺎﻥ
ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﻢ ﻭ ﻭﺯﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ؛
ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺭﺍ
ﺭﻓﺘﺎﺭﺷﺎﻥ ﺭﺍ
ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ
ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ



ادامه مطلب


نوع مطلب : دست نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 30 مهر 1393 :: نویسنده : شری صدفی
نظرات ()

خوشبختی انعکاس تعداد روابط دوستانه ای است که هر کس می تواند داشته باشد، انعکاس تعداد افرادی است که در طول زندگی خود توانسته خوشبخت و هدایت کند، و نتیجه قدرشناسی از داشته ها است و نه میزان نارضایتی از نداشته ها. قدردان داشته هایتان در زندگی باشید و تا می توانید در خوشبختی و هدایت دیگران تلاش کنید و زندگیتان را بخاطر آنچه که هم اکنون هست دوست بدارید.

* اغلب ما تمایل داریم فراموش کنیم که خوشبختی در نتیجه بدست آوردن نداشته ها حاصل نمی گردد، بلکه از طریق شناختن و قدرشناسی داشته هایمان بدست می آید...!!





نوع مطلب : دست نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 30 مهر 1393 :: نویسنده : شری صدفی
نظرات ()
سلام صبخ بخیر
ای خدای مهربان من .. خدای باران ورحمت ..خدای عید وشادی
تو را شکر می گویم به خاطر
اینکه قلبی به من عطا کردی که عاشق تو باشم..
تو را شکر می گویم به خاطر اینکه
روحی به من عطا کردی ..تا معنویتت را درک کنم
واینک نیز
دل به روشنایی مهر تو می سپارم
تا شاخه عریان امیدم، از سبزی ایمان به تو بشکفد
دستهایم را بنگر که به استان تو دراز شده است ولبهایم ترا میخواند
پس..پروردگار خوب من ... امروز که روز دوشنبه است...امروز که روز رحمت ... بخشش و مهربانی و لطف توست..نیز..
از روی کرم به من سلامتی بخش ، شادی نصیبم
گردان ، موفقیت و طراوت ، قدرت درک زیبایی ده و
نعمت هایت را بمن عطا کن .تا شکر گزار آنها باشم .
به عزیزانم مهربانی کنم و امروز را برای آنها
زیبا گردانم و همه را دوست بدارم . بیماران را شفای
عاجل عطا کن . تو مهربان تر از آنی که دعای
مرا مستجاب نکنی . ( آمین)




نوع مطلب : نیایش با خدا، دست نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 29 مهر 1393 :: نویسنده : شری صدفی
نظرات ()
سلام ای آفتاب زیبای که میتابی ونمیپرسی تو کیستی؟
سلام ای چشمه آگاهی که روان میشوی و نمیپرسی که که به کدامین دیار سرازیرم؟
سلام ای گل زیبای سرخ نشانگر آتش سوزان عشق همه جا را عطرآگین میکنی و نمیپرسی رهگذر کیست؟ 
سلام ای درخت مجنون که همیشه در رقصی و نمیپرسی باد از کدامین دیار می آید؟
سلام ای ابر بارانی بارش آگاهی ات میبارد و نمیپرسی این مزرعه از آن کیست؟
سلام ای کوه همیشه سرافراز آسمان را میسایی و نمیپرسی که کیست در سایه ام؟
سلام و دوباره سلام که روزی پر از خیر و آگاهی و نور را از او برایتان خواستارم




نوع مطلب : نیایش با خدا، دست نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 28 مهر 1393 :: نویسنده : شری صدفی
نظرات ()

سلام به دوست خوبی چون تو وبه زیبائی وشادی وعشق 
صبح روز  یکشنبه پاییزی خنکت بخیر وخوش و خرم 
ارزو دارم مثل اون قطره های شبنمی 
که روی گلبرگهای گلها مینشینه 
مثل گلها شاداب باشی 
با طراوت ..سالم .موفق و دوست داشتنی .. چون همیشه 
ارزو دارم چون افتاب دلت همیشه گرم باشد.                                                                                                                      وروز زیبائی تا پایان شب داسته باشی ..بزیبائی لبخندت 
روز زیبا را شروع کنی وتاشب و همه هفته هم برایت زیبا باشد 

سبز باشی                                                                                                                                                            



نوع مطلب : دست نوشته ها، نیایش با خدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 27 مهر 1393 :: نویسنده : شری صدفی
نظرات ()
امروز هر چقدر بخندی و هر چقدر عاشق باشی
از محبت دنیا کم نمیشه پس بخند و عاشق باش
امروز هر چقدر دلها را شاد کنی
کسی به تو خورده نمی‌گیره پس شادی بخش باش
امروز هر چقدر نفس بکشی
جهان با مشکل کمبود اکسیژن رو به رو نمیشه
پس از اعماق وجودت نفس بکش
امروز هر چقدر آرزو کنی
چشمه‌ی آرزوهات خشک نمیشه پس آرزو کن… امروز هر چقدر خدا را صدا کنی خدا خسته نمیشه
پس صدایش کن
او منتظر توست
منتظر آرزوهایت، خنده‌هایت، گریه‌هایت
ستاره شمردن‌هایت
و
عاشق بودن‌هایت
امروز امروز است




نوع مطلب : دست نوشته ها، نیایش با خدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 26 مهر 1393 :: نویسنده : شری صدفی
نظرات ()
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻮﻣﻦ ﺍﺳﺖ .
ﻧﻤﺎﺯﺵ ﺗﺮﮎ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ .
ﺯﯾﺎﺭﺕ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ .
ﺭﻭﺯﻩ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ .
ﻣﺴﺠﺪ ﻣﯿﺮﻭﺩ ... ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺪﺍﯾﯿﺴﺖ ...
ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ ...
.
.



ادامه مطلب


نوع مطلب : دست نوشته ها، نیایش با خدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 12 خرداد 1393 :: نویسنده : شری صدفی
نظرات ()
کوچولوی خپل!

راستش را بخواهید تازه امروز شناختمش....چند روزی بود که صدای پایش را حس میکردم ولی گویی تازه امروز قد علم کرد تا ببینمش....
غریب بود و آشنا.....
صدایش آشنا بود....و نگاهش غریب....
من نمیشناختمش و او خوب میشناخت مرا....حتی بهتر از من به من.....حتی نزدیکتر از من به من....
آمد....یکهو هم آمد....آمد و نشست مقابل دیدگانم...
یکهو جا خوردم؟! که تویی؟! تو؟!
از دیدنش به وجد آمدم....موجود کوچولوی خپل!!!
چطور ممکن است؟!
این همه سال چسبیده بودی بر جان و تنم و من ندیده بودمت؟! مگر میشود؟!
تو بودی که میخواندی مرا شبها لالایی؟! توبودی که صبح ها با نجوایت چشم میگشودم؟!
تو منی یا من توام؟!
انگار خطایی رخ داده است....
این سالها من تو بودم.....تو من بودی...پس من که بودم؟!
کوچولوی خپل پر حرف.....این تو بودی که سکوت جان مرا نوش میکردی؟!
تو بودی که با پر حرفی های خویش مانع شنیدن صدای سکوت روح من گشته بودی؟!
روح مظلوم و ساکت من....چقدر تقلا کرد تا تو را به من بشناساند و تو چقدر ساده در ظاهری مهربان مرا به سخره گرفتی....
تو بودی که مرا از خویش دور ساختی و مدام در من نجوا کردی که چه هستم و چه نیستم....چقدر زیراکانه سعی در منطقی جلوه دادن همه چیز بر من کردی!
کوچولوی خپل تو صدای درون سرم بودی....همان طنین دایمی که صبح و شام برایم حرف میزد؟! تو گفتگوی درونی من با من بودی!
هر بار که شروع به حرف زدن کردی آنقدر صدایت بلند بود که باورت کردم....آنقدر دروغهایت را ایمان داشتم که نتوانستم حقیقت را ببینم......آن وقت بود که قضاوت ها و محکوم کردن ها و نتیجه گیری ها در من آغاز شد....
آنقدر در من ریشه دواندی که دیر شناختمت....آنقدر در سرم با تو خلوت کردم که گویی من و تویی در میان نبود....من تو را خویش پنداشتم.....و چه خوب شناختمت امروز...
اینگونه نگاهم نکن! مظلوم نمایی بس است! باید بروی!
برو....




نوع مطلب : نیایش با خدا، دست نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : شری صدفی
نظرات ()
زنــــدگــــی کــــن.. 

روزمره گی، عین مردن است
حتی اگه شب رو دیر خوابیدی، صبح زود بیدار شو !
زیر بارون راه برو، نترس از خیس شدن !
هر چند وقت یه بار یه نقاشی بکش !
توی حموم آواز بخون، آب بازی کن، چه اشکالی داره ؟!
بی مناسبت کادو بخر! بگو این توی ویترین برای تو بود
در لحظه دست دادن به یه دوست، دستش رو فشار بده !



ادامه مطلب


نوع مطلب : نیایش با خدا، داستان، دست نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 6 مهر 1392 :: نویسنده : شری صدفی
نظرات ()
مردم چه می گویند ؟!
تقدیم به انسان هایی که برای مردم زندگی می کنند:

می خواستم به دنیا بیایم، در یک زایشگاه عمومی؛ پدر بزرگم به مادرم گفت:
فقط بیمارستان خصوصی! مادرم گفت: چرا؟... پدر بزرگم گفت: مردم چه می
گویند؟!...


می خواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه ی سر کوچه ی مان؛ مادرم گفت: فقط
مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می
گویند؟!...





ادامه مطلب


نوع مطلب : دست نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 13 شهریور 1392 :: نویسنده : شری صدفی
نظرات ()
آدمی دو قلب دارد !
قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حضورش بی خبر.
قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد

همان که گاهی می شکند
گاهی می گیرد و گاهی می سوزد
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه



ادامه مطلب


نوع مطلب : دست نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 9 شهریور 1392 :: نویسنده : شری صدفی
نظرات ()
ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩ، ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎیﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ.
ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺷﻌﺮ ﺑنی ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ
ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ:
ﺑﻨی ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎی یکدیگرند،ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮبنش ﺯیک ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ
ﭼﻮ ﻋﻀﻮی ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ، ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ
ﺑﻪ ﺍینجا ﻛﻪ ﺭﺳید، در خواندن ادامه شعر توقف کرد.
ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﻘیه ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ!
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: یاﺩم نمیاد…
ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: یعنی چی؟ اینﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴتی ﺣﻔﻆ کنی؟!
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: آخه ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮیض هست ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ی ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ
ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭ می کند ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ
ﻣﻦ ﺑﺎید ﻛﺎﺭﻫﺎی ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ ﻫﻮﺍی ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎیم ﺭﺍ ﻫﻢﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ، من را ببخشید.
ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ببخشید؟ ﻫﻤین؟!
ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺭی ﻛﻪ ﺩﺍﺭی ﺑﺎیدﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ ﻣیکرﺩی ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ نمیشه!
ﺩﺭ ﺍین ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﮔﻔﺖ:
ﺗﻮ ﻛﺰ ﻣﺤﻨﺖ دیگران بی غمی، ﻧﺸﺎید ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ ﺁﺩمی




نوع مطلب : داستان، دست نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 23 خرداد 1392 :: نویسنده : شری صدفی
نظرات ()

مردم چه می گویند ؟!

تقدیم به انسان هایی که برای مردم زندگی می کنند:

می خواستم به دنیا بیایم، در یک زایشگاه عمومی؛ پدر بزرگم به مادرم گفت:
فقط بیمارستان خصوصی! مادرم گفت: چرا؟... پدر بزرگم گفت: مردم چه می
گویند؟!...

می خواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه ی سر کوچه ی مان؛ مادرم گفت: فقط
مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می
گویند؟!...
  

ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، دانستنیها، دست نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 30 مرداد 1391 :: نویسنده : شری صدفی
نظرات ()


( کل صفحات : 3 )    1   2   3